تبليغاتX
باران

باران

بارونو دوست دارم هنوز بدون چتر و سرپناه...

                                                                     خ د ا

از اخرین باری که جایی مهمونی رفتم حدودا یک ماه ونیمی میگذره و تقریبا میشه گفت اصلا جایی نرفتم

(به این دلیل عبارت پامو از در خونه بیرون نگذاشتمو استفاده نمیکنم چون چند بار برای مریضی باران مجبور شدم برم درمانگاه!!)علتش هم این بود که باران دو هفته ای مریض شد و من که متخصص خود سرزنشی هستم !!با خودم قرار گذاشتم تا هوا خوب نشده با باران بیرون نرم و قربون هوا برم که روز به روز بدتر هم میشه!!!این باذ از دیشب تا حالا ۱ ساعت سرشو زمین نگذاشته!!

تمام سرگرمیم شده سر زدن گاه بیگاه به فیس بوک (برادران فیلترینگ بی زحمت نشنیده بگیرید!!!)که اونم تقریبا دردی ازم دوا نمیکنه!

بگذریم.

باران کوچولوی ماهم یواش یواش داره بزرگ میشه قبلا ها خیلی مشتاق این بودم که این روزها زودتر بگذره و باران زودتر بزرگ شه اما الان با خودم فکر میکنم که این روزها روزهای عمر منه و دیگه هم تکرار نمیشه باید از همه لحظه هاش لذت ببرمو زندگیشون کنم گرچه این حرفها فقط در حد یه شعار باقی میمونه!!

وقتی میشنوم که دختر دوستم که هم سن باران هم هست(دقیقا نمیدونم که واژه سن مناسب ۵ ماهگی هست یا نه!؟) یه مشکل جدی مادر زادی قلبی داره و هر روز دل مامانش با یه نفس شاید غیر عادیش میریزه پایین واقعا از خودم خجالت میکشم که اینقدر ناشکری میکنم و دغدغه ام شده که مثلا باران ۶۰ سی سی شیر میخوره یا ۹۰ تا و به قول امیر حال من با مقدار شیری که باران میخوره ارتباط مستقیم داره و مثلا وفتی که ۱۲۰ تا میخوره حسابی کیفور کیفورم!!

میدونم روزی به این وسواس های مسخره ام خواهم خندید و فقط امیدوارم اونقدر دیر نباشه که بعد ها افسوس از دست دادن این لحظه های تکرار نشدنی رو بخورم...

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:38  توسط فیروزه  | 

اخیش احساس میکنم یه جای دنج پیدا کردم واسه راحت حرف زدن دیگه مجبور نیستم خود سانسوری کنم اخه خیلی حرفه ادم تو وبلاگ خودشم نتونه حرف دلشو بزنه دلم نمیخواد نصیحت بشنوم و یا بگن که چرا اینقدر غصه دار حرف میزنی به قولی چهار وبلاگی اختیاری!!!!!

باران خوشگل مامان ازینکه حالت خیلی بهتر شده خیلی خوشحالم مامانی حالا با خودم فکر میکنم که هیچ چیز به اندازه سلامتیت برام مهم نیست اصلا چه اهمیتی داره که بچه تپلی بشی یا نه یا کی اولین غلتت رو بزنی گرچه این روزها کم کم داری واسه یه غلت کامل تلاش میکنی و من کمکت میکنم که غلتت رو کامل بزنی

خیلی قشنگه که مراحل تکامل یه کودک رو که بچه ات هم هست رو از نزدیک ببینی انگار که داری یه

فیلم مستند میبینی!

خدایا ازت ممنوم که باران رو بهم هدیه دادی ممنونم که منو از نعمت وجودش بهره مند کردی خدایا ناشکریهامو به وجود بزرگوار خودت ببخش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 13:20  توسط فیروزه  | 

                                                                    خ د ا

تو این چند روز که باران مریض شد با خودم فکر کردم که چه احمقانست که نگران وزن گرفتنش بودم به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز برام مهم نیست نه وزنش نه قدش و نه سرعتش در یادگیری مهارتها

تنها چیزیکه برام مهمه اینه که سالم باشه فقط همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 2:23  توسط فیروزه  | 

دلتنگی دیر هنگام

دلم برای بابام تنگ شده و چقدر برای این دلتنگی دیر شده کاش زودتر از اینها قبل از این که بره دلم براش تنگ میشد...

کاش بودی و باران رو میدیدی و میدونم که چقدر دوستش میداشتی و شاید الان هم میبینیش و دوستش داری...

دلم برات تنگ شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 14:10  توسط فیروزه  | 

من کلا خیلی اهل این این کارها نیستم که تو ویلاگم اهنگ بذارم یا وبلاگمو رنگ رنگی کنم اما دلم نیومد این اهنگ بابک جهانبخش رو روی وبلاگم نذارم

و البته تقدیمش میکنم به امیر عزیزم...

دوست دارم وقتیکه چشماتو میبندی با من به دردای این دنیا میخندی اروم میشم بگی از غمت دل کندی بیا به هم بگیم دوست دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 16:6  توسط فیروزه  | 

ناگفته ها

کاش نمیگفتن بهشت زیر پای مادرانه چون من اصلا فکر نمیکنم بهشتی باشم

 این روزها احساس خوبی ندارم احساس میکنم مادر خوبی نیستم با خودم فکر میکنم ای همه ادم که بچه دارن چفدر راحت به بچه هاشون شیر میدن و مثل من دغدغه روزهای مادریشون درست کردن شیر خشک و حسرت شیر نخوردن بچه هاشون نیست

اخه مگه من چه فرقی با بقیه داشتم چرا خدا منو ازین نعمت محروم کرد؟

نعمت بزرگیه که فقط من و امثال من میتونن بزرگیشون درک کنن...

نمیدونم این روزها که بگذره و تو بزرگ شی به این روزهام میخندم یا نه ولی میدونم این روزها روزهای مادرانه خوبی نیست

نه بهشت زیر پای من نیست خودم خوب میدانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 14:6  توسط فیروزه 

                                                                  خ د ا

به ساختار جغجغه که نگاه میکنم میبینم چه چیز کوچیک وساده ای میتونه ارومت کنه کاش یه همچین چیزی میتونست من رو هم اروم کنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 15:50  توسط فیروزه  | 

                                                               خ د ا

امروز تصمیم گرفتم هر جوری شده پستونکو (به قول ما کرمونیها گولو!!!)بذارم دهنت با خودم فکر کردم این قدر که دوست داری دستو بخوری به جاش پستونک بخوری که دست خوریت دیگه رو نروم نباشه!

سعی کردم در حالیکه دارم باهات حرف میزنم و حواستو به خودم جلب میکنم بچپونمش تو دهن کوچولوت بعد دیدم که خندت پشت پستونک گم میشه

منصرف شدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:54  توسط فیروزه  | 

                                                             خ د ا

امروز صبح دلم خواست باران اونقدر بزرگ بود که بتونه منو محکم بگیره تو بغلش و دستاشو محکم حلقه بزنه دور گردنم و بهم بگه مامان غصه نخور...

با همه کوچیکیش باز وقتی دست کوچولوشو تو دستام گرفتم یه موج ارامش همه وجودمو گرفت

وقتی با اون نگاه معصومش بهم میخنده با خودم فکر میکنم هیچ کس و هیچ چیزی تو دنیا نمیتونه ناراحتم کنه

باران کوچولوی مامان تو همه دنیای منی و چه دنیای بزرگی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:39  توسط فیروزه  | 

پدری که رفت و خاطره هایی که ماند...

                                                                اوست باقی

گاهی وقتا بهتره بعضی اتفاقاتو باور نکنیم چون اگه باورشون کنیم تحملشون برامون خیلی سخته

حرفهای زیادی تو همه این سالها تو دلم مونده بود که دلم میخواست به بابام بگم اما نگفتم. نشد که بگم و دیگه هم نمیشه که بگم...

نخواستم برم ببینمش چون دلم نمیخواست باور کنم که دیگه نیست و دیگه نمیتونم ببینمش با خودم گفتم من که زیاد نمیدیدمش بذار فکر کنم هنوزم زندست و برام دعاهای خیر میکنه و هنوز دلش میخواد منو ببینه...

هنوزم صداش تو گوشمه که با همه وجودش واسم دعا میکرد...

قصه تنهاییهای بابام تموم شد و حالا من موندم یک عمر حسرت برای روزهایی که میتونستم تنهاش نذازم اما...

بابایی بابای خوبم دلم برات تنگ شده و چقدر سخته که باور کنم که دلتنگیم واسه دیدنت دیگه همیشگی خواهد شد...

بابایی حلالم کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 20:25  توسط فیروزه  |